افسانه شب یلدا

سرانجام ستاره عهد خود را به جای آورده و هنگام آمدن خورشید، ماه را بیدار می کند. این جاست که ماه، خورشید را می بیند و راز دلش را فاش می گوید.ماه و خورشید دلباخته ی یکدیگر می شوند و کارشان را فراموش  می کنند؛ تا جایی که این شب بلند تر از شب های دیگر می شود. مهر زاده می شود و این شبِ عشق، نام یلدا را به خود  می گیرد.در طول سال تنها یک شب است که خورشید و ماه یکدیگر را می بینند و به یکدیگر مهر می ورزند.

 

تاریخ انتشار نخستین: ۱ دی ۱۳۹۰         تاریخ آخرین به روز رسانی: ۲۹ آذر ۱۳۹۱

/ 3 نظر / 328 بازدید
soogma

خورشید، دختر یلداست: یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند. یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد. *** یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد. فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند". فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد". *** یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند. راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

محسن

این داستان که گفتی خیلی زیباست

زادچهر

چه حالب داستان هایی که راجب شب یلدا شنیده بودم زیاد بود اما اینو نشنیده بودم. سپاس